مرز

فراتر از مرزهای شکست، فراتر از احساسات خسته، دشتی است گسترده از امید. راهی برای سنت های شکست خورده در آن نیست. آنجا آزادی در درستان قفس زندان نیست. آدم هایش آدم نمی کشند.

انسان نفهم

انسان اندیشمند راهی دراز در تاریخ سپری کرد اما یک ژن در این میان همچنان او را رها نکرد! ژن جهالت که باعث شده امروز هم شاهد انسان های جاهل باشیم! انسان های نفهمی که در برابر فهمیدن مقاومت می کنند و به عصر حجر تعلق دارند! 

مسیر ساده

مسیرهای ساده ما رو از رسیدن به موفقیت های بزرگ بازمی داره!

علاقه ها ساخته می شوند

علاقه ها ساخته می شوند!

به همین دلیل باید در فضایی قرار گرفت که علاقه های ارزشمندی را جذب کنیم! وگرنه علاقه مندی به مگنای و انتخاب لایت یا اولترا که فضا نمی خواد! فقط ده دوازده تومن براش کفایت می کنه!

احمق ها و درس زندگی

بزرگترین درس زندگی این است که گاهی احمق ها درست می گویند!

چرچیل

احیا

حال و هوای زمین های این حوالی تعریفی ندارد! از وقتی آن اتفاق افتاد و تو مسموم شدی، در تمام مسیری که به بیمارستان ختم می شد، فقط درگیر تو بودم و خیره مانده بودم! سر تا پای خاکی ات را نگاه می کردم و نگران بودم! ترسیده بودم؟ بله قطعا! شوکه بودم؟ کاملا. به دوره ی درمانت فکر می کردم؟ معلومه، چون همیشه وقت بیماری اداهای نابودت رو داشتی و من باید تحملشون می کردم! اما وقتی نمی دانم چند دقیقه مانده به بیمارستان پزشک داخل آمبولانس احیای تو را آغاز کرد از درون خورد شدم! اصلا فکر نمی کردم در یک آمبولانس با لباس های خاکی در حالیکه کنارت نشسته باشم بمیری! 

لعنت به زمین و زمان! 

کوری

تنها وضعیتِ وحشتناک‌تر از کوری، این است که تنها فردِ بینای جمع باشی.

ساراماگو

کوری

هستی هرگز آغازی نداشت!

هر زمان که باید انتخاب کرد، کیهان تغییری را تجربه می کند. البته خودش هیچ احساسی در این باره ندارد ولی کارش همین است. کی فکر می کرد کیهانی که می شناسیم و برایش آغازی در 13.8 میلیارد سال قبل قائل هستیم بخشی از هستیه بزرگتری است که همیشه وجود داشته است! شاید فکر کنید مگر می شود همیشه بوده باشد؟ جواب غافلگیر کننده این است که بله! هستی همیشه وجود داشته و منتظر ما بوده که بیاییم و برویم! می دانم مسخره است. ولی کار هستی است دیگر! گاهی هم مسخره است. خوب که دقت کنید خیلی آدم های مسخره ای آفریده است که هر روز هم به کارشان می رسند!

خلاصه اینکه من هم شوکه شدم وقتی فهمیدم این جهان همیشه وجود داشته است. حالا اینکه من چطور این را فهمیدم، از مسافری در زمان شنیدم و دیگر تمام شد!

سالی که در حال گذر است عمر من است که هرگز بر نمی گردد! یکبار برای همیشه زندگی ای که توسط دیگرانی به گند کشیده شد که حق من نبود! ولی آنها زورشان می رسد به زندگی کردن و من فقط یارانه بگیری هستم در صف!

فردا که می شود...

فردا که می شود، من برای تو یک روز پیرتر شده ام! برای خودم یک روز جوان تر! برای دیگران یک روز بیشتر! برای آرزوهایم یک روز دیرتر!

فردا که می شود برای او یک روز خسته تر! برای یکی یک روز بدتر! برای دیگری یک روز هیچ تر!

فردا که می شود برای تقویم یک روز تکرارتر می شوم و برای عزیزی یک روز بزرگتر! 

روزها از پی هم می  آیند و می روند و نمی روند! چشم باز می کنی دیگر چشمی نمانده برای بازی های بچگی و حسرتی هم نمانده برای پیری جز یک عمر لعنتی که هرگز برای من نبود! هیچ چیزش نه برای من بود و نه به من تعلق داشت. فقط نقطه ای بودم از بی نهایت نقطه های این هستی بی نهایت بزرگ در بین بیشمار لحظه که گم شده و هیج معنی و مفهومی هم نداشت.

روزی می رسد که برای آخرین بار خورشید طلوع می کند، برای آخرین بار آخرین لکه ی ابر از جلوی خورشید عبور می کند، برای آخرین بار پرنده ای در پهنه ی آبی آسمان پرواز می کند و برای آخرین برا خورشید غروب می کند، اینبار برای همیشه و سرانجام عمر زمین هم تمام می شود. تمام آنچه از زمین و تمدن وجود داشت غبار می شود! و دیگر هیچ چیز نمی ماند! 

فردا که می شود می خواهم شادتر شوم. بی دلیل! سرانجام که غباری می شویم و هیچ!

فردا که می شود ...

6

دلم گرفته از این روزها دلم تنگ است

میان ما و رسیدن هزار فرسنگ است!

در آستانه ی فصلی سرد

سواد ناقصی دارم

برای فهمیدن بازی های از یاد رفته

 

دلیلش!

حتما دلیلی داشته که من اینجا هستم. اما نمی دانم دلیلش چیست! او با من ملاقاتی نداشته و توضیحی نداده که من بدانم چرا اینجا هستم. او سرش به کار خودش گرم بوده و من بخشی از طرح بزرگ او بوده ام، دلیلی نمی دید که برای من توضیحی دهد! از او خبرهایی جسته و گریخته به من رسیده است ولی متاسفانه اینقدر پیام هایش دست به دست شده که دیگر شباهتی به پیام ارسالی ندارد! از اینجا می فهمم که پیام های امروزش زیبا نیست و من فقط پیام های زیبا را شایسته ی او می دانم. مانند معادلات فیزیک، زیبا و خلاصه و کاربردی! 

آه! حتما دلیلی داشته و ای کاش حرف می زد. 

درس

دوباره باید از اول شروع کنم. این نمی دانم چندمین باری است که از اول شروع می کنم. به نظرم من از اول شروع نمی کنم!وگرنه این حجم از اشتباهات برای از اول شروع کردن مناسب نیست. یه خورده هم درس بگیرم بد نیستا!

تاریخ

حتی تاریخ هم باید مراعات حال خودش را کند! خیلی گند زده به خودش!

انتصاب

من فقط حق انتخاب می خواستم! نه حق انتصاب!

ولی من حتی به دوره ی حق داشتن هم نرسیده ام! من فعلا فقط می توانم جزو حق دیگران باشم! 

خودم با خودش

امروز با خودش فکر کردم که خودم با خودش چه مشکلی دارد؟ این خودش یک کس دیگری است که من نیستم واضحا و آن خودم هم کسی است درون من که خودم نیستم واضحا! 

چرا واضحا؟ چون جمله به اندازه کافی نامانوس است که می توان حدس زد این بازی خود ها نمی تواند بدون داستان باشد!

خودش فکر می کند می داند چه کار می کند! فکر می کند جهان حول خودش می چرخد! پشت همه چیز رازی نهفته است که بوی توطئه می دهد! این خودش که صحبتش است کتاب کم می خواند یا اصلا نمی خواند، ولی می گوید زیاد می فهمد! همه را متهم می کند و همیشه آماده ی جواب است، به وقتش لاپوشانی می کند و به وقتش دروغ می گوید! خودش را مذهبی نشان می دهد ولی برایش سخت نیست که هر جا نیاز بود بی خیالش شود! این خودش از خودش فکری ندارد و فقط زمین بازی دیگران است ولی نمی فهمد که اینچنین است! خلاصه که این خودش به درد انسانیت نمی خورد!

این خودم هم ضعیف است و کاری از دستش ساخته نیست! فکر می کند می فهمد ولی اطمینانی به فهمش نیست! کتاب زیاد می خواند ولی به دردش نمی خورد! فقط دردسر ساز است و بس! این خودم از همه چیز شاکی است و هر راهی هم که می رود کسی همراهش نمی شود! تصور می کند بیشتر از بقیه فرق آزادی و استبداد را می فهمد ولی به وقتش که لازم شود چنان مستبدی می شود که دومی ندارد!مذهبی است ولی به روش خودش که البته مفت هم نمی ارزد؛ و چون خدا هم وقت پاسخگویی ندارد هرگز متوجه نمی شود که این مذهبی بودنش مفت هم نمی ارزد! این است که این خودم هم برای خودش بدبختی مسلمی است!

خلاصه اینکه این دو تا افتاده اند به جان هم و قطعا هیچ غلطی هم نمی توانند کنند! آنهایی که اهل کار هستند از این مهملات به هم نمی بافند!

بیچاره من!

عید آن روزی است که ...

عید آن روزی است که در کشور ثروتمند ما فقیری نباشد! 

آزادی های اساسی انسان برقرار باشد!

کسی به خاطر لباسش خودش رو برتر از دیگری نداند!

و این عده ای که از گرده ی ملت ایران سواری می خورند به یاری خدا تاوان ببینند!

خدایا به امید تو

انسانیت باید اولویت شماره یک باشد! اما نیست!

امروز تروریست های طالبان دانش آموزان روزه دار دختر را به فجیع ترین شکل به قتل رسانده اند، مدتی پیش همین ها در ایران آمدند که چون با آمریکا دشمن اند، پس دوست ما هستند! به همین سادگی دختران دانش آموز به قتل رسیدند؛ شهید شدند و سیاست همچنان پدر و مادری ندارد که بخواهد از روی انها شرمنده باشد. این قصه همه جای دنیا رواج دارد. در ایران هست، در اروپا هست، در همان امریکایش هم هست. در هر جایی که اهمیت انسانیت اولویت شماره یک نباشد این قصه های تلخ هست. 

خداوند رحمتشان کند.

گورخر!

از انتقال یک راس گورخر به باغ وحش ناتوانند، این نمونه ی مدیریت است! 

نتیجه این شد که خر به گور رفت!

مردی میان غرابت های زندگی

مردی میان غرابت های زندگی می شناسم که مدتی است به آسمان خیره شده! به من گفت در گرگ و میش امروز صبح به مادرش تلفن زده و با بغض فروخورده ای از ماه رمضان کودکی هایش حرف زده و از او تشکر کرده! به مادرش گفته آرزو می کنم ماه پربرکتی پیش رو داشته باشی و از تو ممنونم که سال ها پیش من را برای روزه بیدار می کردی! و با همان بغض فروخورده از مادرش خداحافظی کرده است.

آن مرد به من گفت هنگامی که به یاد سفره های سحری کودکی اش افتاده، وزش نسیم از روی گونه هایش را نه تنها به یادآورده که دوباره آنرا تجربه کرده است. من فقط به حرف های آن مرد میان غرابت های زندگی گوش کردم و هیچ نگفتم. هیچ! فقط گوش کردم!

آن مرد را مدتی است می شناسم و می دانم که به فاصله ها اعتقاد دارد. دستکم من فکر می کنم این اندیشه های او را می فهمم هر چند او خودش فقط از فاصله حرف می زند و به اعتقادش اشاره ای نمی کند! آخر می دانید، مردی با غرابت های زندگی اندیشه هایی مستور دارد!

بگذریم. دلم برای آسمان تنگ شده!

بهانه!

برای رفتن یا ماندن بهانه لازم نیست! اگر بهانه می خواهی همیشه هست ولی نیازی نیست! خودمان را به زمین و زمین می زنیم تا بهانه ای پیدا کنیم که برویم و یا بمانیم. فقط برای خودت باش و زندگی کن. اگر ماندن ارزش دارد بمان و اگر رفتن ارزش دارد برو! اینقدر خودت را درگیر غیرخودت نکن! باور داشته باش که همین رفتن و ماندن تو وقتی از سر اجبار نباشد بزرگترین کمک به اطرافیانت است! 

در زمان حال باش و برای خودت باش و بی بهانه باش!

 

اوروگوئه!

ظرف غذا را می توانی از سمت دیگر جهان هستی به اینطرف شوت کنی و یک گل زیبا بزنی! با همین گلِ ظرفی می توانی تیم تشت سازان اتیوپی مرکزی را قهرمان اروپا کنی و جایزه هم اسمارتیز های خوشمزه بر سرشان کنی! شاید در فکرت اینکه شدنی نیست و یا اصلا معنی این حرف ها یعنی چه ولی اگر چند ماه بعد بفهمی به جای مغز در سرت فقط کلم بوده و فکر های کلمی داشته ای چه؟ سوال مهمی که هست اینه که آیا با مغز کلمی اصلا می توان فکر کرد و اگر بله فکر های کلمی از عهده ی جهان هستی بر می آید؟؟

نمی دانم ولی دوست دارم آن بستنی که همین الان از سال 2365 میلادی از معدن نمک در آلمان مرکزی به سمت من سانتر شده را با یک ضربه سر زیبا بفرستم  درون سفره ی اوروگوئه! (ببخشید بابت اسم این کشور بی تربیت!) و یه بسته 12 تایی گیتار (شرمنده ام بخدا اینم شد اسم!!) به قهرمان بدم.

تا اکشتافات بعدی از این جهان بی صاحاب شما رو به خودتون می سپارم! (این خدائه می خواد سر به تنتون نباشه!)

فدا

خار برای فروش

سال جدید و گرفتاری های قدیم!

سال جدید و مشکلات قدیم و جدید!

سال جدید و بد بختی های قدیم و جدید و آینده!

این است که سال جدید را نباید به من و امثال من تبریک گفت. سال جدید را باید به یک عده ی خاص در این کشور تبریک گفت و کس و کارشان. برای من و امثال من سال جدید یعنی گرانی جدید، کمبود های جدید، ناتوانی های جدید. دلمان خوش است به سال جدید. روزگار اگر قرار بود با دعای تحویل سال و آرزوی کنار سفره هفت سین و حرف و حدیث دید و بازدیدهای عید قشنگ شود تا به حال حالا همه بهشت را هم فتح کرده بودند. نه برادر من، نه خواهر من، اینگونه نیست. ما فقط دلمان رو خوش کرده ایم به این چیزها که یادمان برود چقدر بدبختی ها داریم! همین. بهانه ای شده که خیال کنیم خاطرات بهتری در راه هستند. خاطرات بد را در یک روز نو دفن کنیم و مثلا خوشبخت شویم. یا خوشبخت تر شویم. 

از این خبرها نیست وقتی گرسنه ای! وقتی باید دنبال کمک های انسان دوستانه و مومنانه و چه و چه باشی تا فقط 5 عدد نان به خانه ببری! مگر اوج فلاکت کجاست؟ و تو هم بگو سال نو آمد. همین الان این سالی که هستیم اگر 1300 بود هم برای من فرقی داشت؟ یا 1500 ؟ اصلا فکر کن من اکنون در سال 567 هجری  شمسی در دوران سلجوقی ها هم باشم و خواجه نظام الملک را هم درک کرده باشم! باز هم یک انسان عادی هستم با گرفتاری های زیادش! که شرط می بندم در همان زمان 567 هم حتی خری نداشتم که سوارش شوم و یابویی هم نداشتم که پزش را بدهم! احتمالا بیکار بودم یا در بیابان خار جمع می کردم و کسی هم از من نمی خرید چون احتمالا خارهای سمرقند کل بازار را گرفته بود و کسی از من خار نمی خرید. خارهای منه بیچاره! 

این احتمال هم وجود داشت که مثل دختر کبریت فروش، بنده هم در کنار خاکستر خارهایم به دیدار حق می شتافتم! ولی خب آن زمان این سوسول بازی های رسانه ای که نبوده است. عمرا کسی از داستان مرد خارفروش چیزی به گوشش می رسید! همان جا در تاریخ دفن می شدم همانطور که حالا هم در سال 1400 قرار است در تاریخ دفن شوم. زندگی برای من و امثال من سفرۀ رنگینی نیست! فرصتی است که دیگران چند صباحی عشق و حالشان را ببرند و من فقط نظاره گر باشم. زیرا می دانی که، جه فایده وقتی حالت خوش است کسی نبیند! خدا هم که باشی دوست داری مخلوقت عظمتت را ببیند! احتیاجی ندارد ولی گفتم که، کیفش به همین چیزهاست.

سال 1400 شد. فکر نو اگر داری مبارک وگرنه سال جدید و مشکلات قدیم!

 

من در تاریخ

سلام!

تا به حال خودزنی یک ملت را دیده اید؟ اصلا می شود ملتی با دست خودش تیشه به ریشه ی خودش بزند؟ 

من در تاریخ می خوانم!

 

مدتی است که من ... هستم!

مدتی است از دنیای اطرافم خبری ندارم. از قیمت ها بی اطلاعم. از مشکلات و رنج ها بی اطلاعم. در هیچ صف بیمارستانی نایستاده ام و در هیچ صف داروخانه ای به فکر فرو نرفته ام که چقدر پول کم دارم! مدتی است به فکر قبض هایم نیفتاده ام و نیازی نبوده برای خرید از منزل خارج شوم، در نتیجه مدتی است کمتر آدمهای جدید را دیده ام. همان قدیمی ها را می بینم و شادم. 

مدتی است کتاب نخریده ام هر چند مطالعه می کنم و به همین دلیل از قیمت کتاب خبر ندارم. از قیمت دفتر و مداد و خودکار هم بی اطلاعم. کفش، خبر ندارم. لباس، خبر ندارم.

من مدتی است حتی نمی دانم دیگران چه می گویند. البته به جز همان قدیمی ها که صحبت های شخصی خودمان را داریم. خوش می گذرد. از هزینه های زندگی فارغ هستم؛ ار هر نوعی که فکرش را کنید مدتی است بی اطلاعم. از آمار فقر، بی کاری، فلاکت و بدبختی بی اطلاعم. از تورم! خبری ندارم و خلاصه مدتی است که من در جهان دیگری هستم. جهانی زیبا و بزرگ. 

مدتی است که من ... هستم!

 

کربلایی غلام

صدای رگبار باران از پشت شیشه های شکسته انگار بلندتر می شود! برای کپرنشین های اطراف شهر و حلبی نشین ها صدای رگبار باران پژواک دار می شود! صدایش نوید بخش نیست! اصلا کدام نوید؟! رگبار باران برای حاشیه نشین ساختمان های نیمه کاره و کارخانه های رها شده مرور خاطرات شیرین نیست، آغاز بدبختی هایش است. 

وقتی کربلایی غلام زیر رگبار باران به سمت اتاقک مخروبه ی فلاکت بارش می دوید و نیم نگاهی هم به جلویش داشت، به هیچ چیز فکر نمی کرد! تمام لباس هایش خیس شده بود و دویدنش هیچ ربطی به این یک قلم نداشت! همه زیر باران شدید می دوند به سمت سرپناهی و کربلایی غلام هم غریزه اش را دنبال می کرد! همان غریزه ی بی نقصی که بشریت را به تمدن رسانده بود و کربلایی غلام را به فلاکت. 

تنها چیزی که در ذهنش ثابت مانده بود یک تصویر بود! حرکت هم نمی کرد، فقط ثابت مانده بود. اتاقک سردی که باید از گزند این هجوم حفظش می کرد. به مسیر هم البته که توجهی نداشت. زمین خیس آب گرفته! بی خطر و رام! کربلایی غلام نمونه ی کاملی از بیچارگی بود! حتی گدای خوبی هم نبود. کربلایی هم نبود و این هم طنز روزگار بود که کربلایی صدایش می زدند! البته که کسی هم او را نمی شناخت! چند نفر هم صنف خودش بودند که می گفتند کربلایی! 

قدم هایش را تند بر می داشت و پاچه ی خیس شلوارش گل آلود شده بود! انگار تا زیر زانویش را گل گرفته بودند! کربلایی کاپشن یقه بلندی نداشت که بخواهد یقه هایش را بالا دهد که مثلا کمتر خیس شود! فقط کاپشن رنگ و رو رفته ی قدیمی که از کثافت پر شده بود!

اینقدر به تصویر ثابت اتاقک مخروبه خیره مانده بود که وقتی پایش درون گودال نسبتا عمیقی فرو رفت و با سر زمین خورد فرصت نکرد دست هایش را از جیب کاپشن بیرون آورد! چون مثل همه ی آدم ها که زیر باران مانده اند شانه اش بالا بود و دستش درون جیب وامانده ای که یک عمر خالی بود؛ طنز روزگار دست کربلایی غلام را درون جیب های خالی اش گیر انداخته بود. 

نیازی به تصویر سازی نیست!این که غلام مثل کنده ی یک درخت خشک شده از پای گودال با سر چگونه به زمین خورد گویاست! شدت ضربه اینقدر زیاد بود که سر غلام چند سانتی متری از گل و لای زمین آب گرفته بالا پرید و دوباره به زمین نشست! حالا مرحوم غلام به صورت روی زمین افتاده بود و بدنش کاملا زیر آوار باران بی حرکت مانده بود.

غلام به همین سادگی ولی با صرف سال ها فلاکت و بدبختی به آخرین دروازه ی زندگی اش رسید! با دستان در جیب مانده آخرین دستگیره را برایش باز کردند و همین! تمام شد!

چه کسی نمی داند که در لحظه ی مرگ همه ی زندگی دوباره مرور می شود؟ مرحوم غلام چشم هایش با گل و لای زمین پوشیده شده بود، نشد از نگاهش بخوانم راضی از دنیا رفت یا نه! به کدام لحظه ی گذشته حسرت خورد؟ نشد که بدانم.

فقط مرحوم ماند و رگبار باران! 

شجریان

شجریان برای همیشه به تاریخ پیوست! به تاریخی که برای همیشه از او به نیکی یاد خواهد شد و نمونه ای شد برای تشخیص متحجر از آزادی خواه! 

تصور اینکه پس از هزاره های تمدن، در کشور من درباره موسیقی اینقدر واپس گرایانه رفتار می کنیم! 

زیباترین صدای ممکن بودی!

و همونطور که خودت گفتی: تو دومی نداشتی! 

 

حداقل نه امروز!

باید تلاش کنی، سخت و منظم! تا شاید بتوانی به زندگی بفهمانی که نمی خواهی بمیری! حداقل نه امروز!

مردمی ماند! و در تاریخ جاودانه شد!

استاد محمدرضا شجریان

1319-1399

مردمی ماند! و در تاریخ جاودانه شد!

سیاهی می میرد و در تاریخ گم می شود!

صداست که می ماند

 

لعنت به این شب!

در فراسوی نخواستن، دروغی بزرگ نشسته! 

در فراسوی نتوانستن، دروغی بزرگ نشسته!

ما فقط فریب خوردیم!

ولی همه چیز را به دروغ باختیم!

لعنت به این شب!

من که نمی دانم و مشکل هم همین است!

من که نمی دانم و مشکل هم همین است! این که من نمی دانم و خیلی هم هنر کرده ام که اقرار کرده ام که نمی دانم! خب که چه؟ حالا آنکه نمی داند و خبر هم ندارد که نمی داند به تریج قبایش بر می خورد؟! یا دردش می گیرد؟ نه برادر من! نه خواهر من!

او نمی داند و همین اول مشکل است! هر چه بعد از این نمی دانم بیاید برای او که نمی داند که نمی داند هم ارز لاطلائلات است و بس! زندگی هم قشنگی اش به همین چالش هایش است! چالش هایی به سختی زندگی، به قدمت تاریخ و به گستردگی انسان!

ندانستند البته که عیب نیست! ندانسته ماند عیب است ولی قابل رفع! علم نداشتن به این ندانستگی است که خطرناک است! 

حیف و صد حیف که من نمی دانم و تو هم نمی خواهی که بدانی و من هم که نمی توانم بدانم و تو هم که نمی توانی! 

چنین است رسم سرای سپنج!

فردا

فردا برای من چیست؟ فردا برای من کجاست؟ فردا برای من هست؟

ما فرزندان جهانی نامحتمل هستیم!

فردا برای تو جهنمی دیگر است! برای من بهشتی دوباره! برای او هیچ معنایی ندارد!

این را برسان به توان ساکنان زمین! 

به همین اندازه می توانیم همه ی زندگی های زمین را تصور کنیم! و از بین همه ی اینها، هر روز فقط یکی اتفاق می افتد و بس! 

ما فرزندان جهانی نامحتمل هستیم!

ساقیا قدهی...

عید است ساقیا قدهی پرشراب کن

دور فلک درنگ ندارد، شتاب کن...

کار  ۲۴ ساعته

رییس کل دادگستری خوزستان گفته: کار در جمهوری اسلامی ۲۴ ساعته است/ مسوولین محدود به وقت اداری نباشند

...

خب مشخصه که 24 ساعته است وگرنه این حجم از اختلاس و فساد در بین مفسدین اقتصادی و سیاسی کشور که با 8 ساعت کار در روز شدنی نیست که! اینا وقت هم کم می یارن جمعه ها و تعطیلات رسمی هم مشغولا! تازه نه فقط خودشون که زن و بچه و قوم و خویش و دوست و آشنا و در و همسایه رو هم احتمالا به کار می گیرن! خدا قوت پهلوون!

24 ساعت؟؟؟اینا پشکاری در غارت کشور دارن که اگه چهار نفر آدم درست این پشت کار رو داشتن الان در حد سوئیس بودیم! والا! 

خدا خیرشون بده! اینا گلای روزگارن! 

ما هم که الکی خوشیم!

...

یه بنده خدایی برای من پیام گذاشته و برای خودش بریده و دوخته! آقا یا خانم محترم! یه مقدار درست بخون! نوشتم مفسدین اقتصادی و سیاسی!!!! این همه صغری و کبری شما مد نظر بنده نبوده! یه مقدار مثبت بخون! حق جو باش! نه بهانه جو!

 

رزمایش مومنانه

رزمایش کمک مومنانه رو داریم! البته که کار فوق العاده ای است و من افتخار می کنم در کشورمان چنین کارهای ارزشمندی داریم!

اما این کمک ها که ریشه ی فقر دامنگیر را نمی خشکاند! 

باید فکری اساسی کرد!

باید شغل ساخت!

باید نه شرقی بود و نه غربی!

باید منطقی رفتار کنیم نا احساساتی!

باید ...

 

یا رب این نو دولتان را بر خر خودشان نشان!

ایران امروز ما به جز ملت ایران، برای همه ی عالم و عالم عالی است!

مقامات که در ناز و نعمت اند! (اگه مخالفی، ثابت کن نیست!)

ترکیه که در غیاب گردشگری ایران به نان و نوایی رسیده است! (اگه مخالفی، ثابت کن نیست!)

تمام کشورهای عربی حوزه خلیج فارس که دقیقا در غیاب ایران به چه وضعی رسیده اند! (اگه مخالفی، ثابت کن نیست!)

عراق در حال تجهیز ارتش، فقط کمتر از 10 سال دیگر مشکل بزرگ ایران خواهد بود! (اگه مخالفی، ثابت کن نیست!)

آمریکا هم که فروشنده است! کیف و حالی برده از خاورمیانه که نگو! (اگه مخالفی، ثابت کن نیست!)

چین هم که داره ایران رو کنترات بر میداره رسم شدیم شرقی! (اگه مخالفی، ثابت کن نیست!)

اروپایی ها هم که هر چی بگی سرمون آوردن و میارن! (اگه مخالفی، ثابت کن نیست!)

اینه که تو هم فعلا برو توی صف یارانه! به زودی هم کوپن دوباره میاد! صف اونم پیدا کن! پراید 100 میلیونی هم سوار شو خر کیف باش! 

خدا هم بزرگه! 

...

یا رب این نو دولتان را بر خر خودشان نشان!

هومر!

کشتی را از امواج و بادها دور نگه دار و گرنه قبل از اینکه به دور دست ها برسیم به سوی غرق شدن و نابودی می رویم!

هومر!

نه شرقی، نه غربی (به جز چین!)

سلام به چین! و آنکه از چین آمده! و آنکه به چین خواهد رفت! درود بر چین و چینیان که چنان از چین تاختند تاختنی! 

سلام و درود و تهنیت بر چین! کشور دوست و همسایه! مرد میدان! رستم دستان!

سلام بر چین و ماچین! و بس چین! که کور باد چشم اجانب از چین! و دور باد حسد از چین! از چشم آبی ها و سبزها و چه و چه ها!

سلام و ارادت به چین! نماینده خدا در زمین! از آغاز تا پایان! کشور راستین! حق و حقیقت لایق تو باد چین! چشم از ما بنده های خطاکار مچین! و به سمت ما بچین سرسلسله ی شکوه و عظمت! ای بزرگ زاده ای چین!

به نامت شعر می نویسم چین! سرود می خوانیم برای تو چین! که یک مرد است و یک جهان و آن مرد تویی چین!

دوستت داریم چین تا جان در بدن داریم که حدیث دین از تو گویند چین!

...

پ.ن: راه امام چه زود فراموش شد! که نه شرقی نه غربی!

پ.ن2: ای امام زمان! الهم عجل لولیک الفرج!

جهان!

جهانی که به ما اجازه میدهد در آن زندگی کنیم جای زیبایی است! ما را پذیرفته و به ما شحصیتی به عاریه داده! خوش است با ما!

افکارت را ...

پدرم همیشه به من می گفت هزینه برای کتاب، هزینه نیست! سرمایه گذاری است! پس انداز است!

دیروز همین ها را من به پسرم گفتم! به این امید که کتاب بهترین دوستش باشد!

و امیدوارم او نیز به پسرش همین را بگوید!

چون در جهانی که عده ای فکر می کنند تو را می توانند کورکورانه کنترل کنند تو تنها با استدلال و استقلال فکری است که می توانی خودت بمانی!

خلق را تقلیدشان بر باد داد!

ای دو صد لعنت بر این تقلید باد!

یادمان داده اند که تو فرصت نمی کنی که اندیشه کنی! تو که وقت نداری اندیشه کنی! در هر چیز کوچک بزرگی! زحمت اندیشه را به ما بسپار! تو فقط به کارهای مهمت برس! مالیاتت را به موقع پرداخت کن! قسطهایت را! قسطهایت را! روزمرگی های زیبایت را داشته باش! راهپیمایی هایت را هم حتما بیا! استکبار همین پشت در خانه ات کمین کرده! مراقب باش خلاصه! گرفتاری زیاد داری دیگر اندیشه را به ما بسپار! 

و اینگونه است که ما تصور می کنیم زندگی خوب است

پسرم اما تو هرگز افکارت را نفروش! نه به غم نان! نه به از ما بهتران! و نه به آنکه تو را برای سواری گرفتن از دستهایت می خواهد! 

جهان پلیدی است آغشته به سیاست! 

که تفو بر صورتش!

لعنت به معنایش!

...

سکووووووت ت ت ت

مدتی است با گرانی مواجه هستیم! ولی اشکالی هم ندارد! چند صباحی است! می رود! 

مدتی است تورم داریم! مهم نیست! ملت است و تورمش!

مدتی است دزد داریم! دزد است دیگر! گرفتار می شود!

مدتی است فساد داریم! مگر کی ندارد! همه جا هست! اینجا هم هست!

مدتی است در فشاریم! فدای سرت!

خلاصه اینکه مدتی است افکار منفی به ذهن منفی باف من می رسد که نمی دانم از کجا می آیند! 

در حالی که همه چی آرومه! من چقد خوشحالم!

 

لعنت به تفسیر

تفسیر! تمام زندگی ما را تفسیر به هم ریخته است! تمام تاریخ را با تفسیر به گند کشیده ایم! حکومت ها آمده اند با تفسیر و رفته اند با تفسیر دیگری!

لعنت به تفسیر!

محک

سلام

هر چند وقت پیش می یاد که اعدادی برای مدتی برای ما مهم می شن! اگه روز تولد دوستمون 16 یه ماهی باشه از چند روز قبلش این عدد دائم یادمونه! بعد دیگه این عدد می ره تا سال دیگه! 

اگه قراره یه گوشی جدید بخریم و ببینیم قیمتش 3 میلیونه، این عدد تا مدتی توی ذهن ما هست! به زبونش می یاریم! به چند نفر بیانش می کنیم! هر چقد پول جمع کنی از این 3 میلیونه کمش می کنی! ولی وقتی خریدیش دیگه این عدد دغدغه ما نیست! تموم میشه! 

اگه بگن یه ماشین مثلا 200 میلیونه، اگه واقعا قصد خریدش رو داریم تا مدتی این عدد توی ذهنمونه! خلاصه اینکه یه سری عدد یه مدت باهامون هستن!

چند مدتیه یه عدد با منه! 456! البته 456 میلیارد تومنه! ولی خب همین که این سه رقمش پیشت سر هم هستن هم جالبه! اما این عدد رو از کجا آوردم؟ 

هر سال 12 ماهه! 2 میلیون رو در این 12 ضرب کردم و در 19000 ضربش کردم! رسیدم به 456 میلیارد تومن! 

2 میلیون از کجا اومده؟ این هزینه متوسط درمان یک کودک در یک ماهه که از سایت پانا دیدمش! 

19000 چیه؟ اعداد بیماران سرطانی محک! تعداد بیماران سرطانی احتمالا بیشتره! احتمالا برخی از سرطانی ها با محک نیستن! اطلاعاتی ندارم در این مورد! حالا من همون محک رو در نظر می گیرم! 

هزینه یک سال درمان 19000 کودک سرطانی میشه 456 میلیارد تومن! 

در سایت ایرنا درباره در آمد تلویزیون از تبلیغات مطلبی خوندم! نویسنده در یک روز که کمترین تلبیغات از شبکه 3 پخش شده (به دلیل مصادف بودن با شهادت) به عدد 3 میلیارد تومن برای یک روز رسیده. فقط یک شبکه با کمترین تبلیغات! با همین کمترین تبلیغات به عدد تقریبی 1100 میلیارد تومان در آمد می رسیم! یادتون باشه فقط  یک شبکه تلویزیونی بر مبنای کمترین درآمد! که قطعا در آمد بیش از این هاست!

اینکه چه سازمان ها و موسسات و شرکت ها و چه و چه، دولتی، خصوصی، دینی و ... هم در این کشور با چه ثروت ها و درآمدهایی داریم که نیازی به گفتن نیست! 

اینکه چه کشور ثرتمندی هم هستیم که شکی نیست! 

پس چرا ما نمی توانیم هزینه درمان 19000 کودک سرطانی را تامین کنیم که نیازی نباشد به مردم رجوع کنیم؟؟؟ 

کجای کار اشکال دارد؟

خدا جون

خب خدا جون این ماه رمضانت هم رفت و ما هم می گیم ماه مهمونی خدا بود و حیف شد تموم شد و چقد مهمونی خوبی بود و این حرفا! ولی خودتم می دونی این حرفا همش الکیه! این چه مهمونیه که پدر صاحاب ما در میاد از گرسنگی و تشنگی؟؟!! کرونا رو هم زدی تنگش که دیگه حرفی نمی مونه! آره خیلی مهمونی خوبی گرفتی!!! مشکل اینه که تو سواری و ما پیاده و تو هیچ وقت حال ما بنده ها رو درک نمی کنی! یعنی مثلا گرسنت نمیشه که بفهمی  گرسنگی چیه! خلاصه اینکه برو خوش باش و حال کن با خدایی خودت! ما هم توی این بدبختی که برامون درست کردی یه خاکی به سرمون می زنیم! 

ولی به نظر مشکل اینه که تو تنهایی! می دونی که تنهایی آدمو منزوی میکنه! خدای منزوی هم که خودت می دونی!

بگذریم خدا جون! یه سال دیگه هم عمر بده و ما مخلصیم!

فدای تو 

بوس

در آخر اینکه ... سلام

خدا نگهدار!

تمام میشه زندگی و ما هم تمام می شیم! یه کیهان می مونه که دیگه هیچی توش نیست! الکترون و ها و پروتون هاش هم واپاشیده شدن و هیچی نمونده احتمالا جز چند تا کوارک سگ جون و چند تا میدان سرتق که سرشون به هیچ کاری هم گرم نیست!

ما هم اینجوری فک می کنیم که داریم به اسرار هستی دست پیدا می کنیم در حالیکه دقیقا هیچ غلطی از دستمون ساخته نیست! البته همچنان تلاش می کنیم چون انسان ذاتا سرتقه! سرتقیت خاصی در بشریت موج میزنه!

و اینجوریه که ما فک می کنیم می تونیم به اسرار ازل دست پیدا کنیم، هر چند یکیمون گفته اسرار ازل را نه تو دانی و نه من! که نشون میده چنین انسان های خودآگاهی هم در تاریخ داشتیم!

و آخرش هیچی نیست جیز هیچی! کسی که آخر هستی رو ندیده و نخواهد دید! دلتنگ اون آخرین تمدنی میشم که روی همه ی خرابه های تاریخ ایستاده و زوال خودشو می بینه! 

و در آخر اینکه ... سلام!

شاد ناشاد!

شبکه ی شاد برای دانش آموزان راه اندازی شد! از تلویزیون شنیدم که هستن خانواده هایی که بچه دبستانی باید بره کار کنه و گوشی هوشمند که هیچی، اصلا تلویزیون هم نداره!

الان می فهمم که ما باید شعار دیگری را هم به خیل شعارهامون اضافه کنم! مرگ بر ظلم! 

ولی خب مرگ بر ظلم سخته! چون همین جاست! بهتره بگیم مرگ بر آووکادو! حداقل توی قاره دیگری هست و نهایتا توی چهارتا مغازه اینجا پیدا شه! سختمون نمیشه!

بله! هموطن عزیزم! تو مرگ بر ظلم نخواهی گفت! من و تو فقط می تونیم سختی بکشیم برای عده ی دیگری بمیریم! ما فقط همینقدر ارزش داریم! چه توقعی داری؟ چه توقعی دارم؟ 

شبکه ی شاد هم آمد که بر سر من بکوبد که در این کشور، گروهی فضا را فتح کرد و کشور من مدرسه ی چادری و کپری را نه! 

ناشاد نباشید!

سال کرونایی

سال کرونایی! احوالات کرونایی!

دنیا همه چیزش درست و کامل بود! فقط همین کرونا رو کم داشتیم! من فک کنم خدا هم شوخیش گرفته! یعنی از گرمایش جهانی، گرسنگی در آفریقا، جنگ های کوچک بزرگ از خاورمیانه تا هر جای دنیا، مشکلات اقتصادی خودمان که تا دلت بخواد، سیل و زلزله و آتش سوزیو حمله ملخ و ... فقط یه ویروس کم بود که اونم فرستاد! 

حالا خدا جون زمان پیغمبر هم بود ویروس می فرستادی؟! هعی روزگار! خدا جون بخند، یه دل سیر بخند! خدای ما هم بزرگه!!!!

روزگار غریبی است نازنین!

روزگار غریبی است نازنین! 

می بینیم ولی نمی فهمیم!

درد می کشیم ولی دم نمی زنیم!

تاراجمان می کنند ولی دفاعی نمی کنیم!

روزگار گنگی است حال من و تو در این دشت پر درد!

 لعنت به مظلوم!

روزگار غریبی است نازنین!

قرنطینه ی فکر

قرنطینه شدن هیچ وقت دلخواه بشر نبوده! یه وقتایی قرنطینه ات می کنن! یه وقتایی تو خودت می خوای قرنطینه بشی! یه وقتایی مجبوری! یه وقتایی مجبورت می کنن! 

قرنطینه شدن فکر ولی چطوریه؟! مثلا من تصمیم می گیرم فکرم رو یه جایی نه دارم که هیچ فکر دیگه ای نتونه بش آسیب بزنه! تصمیم بگیرم فکر کردن رو قرنطینه کنم! قرنطینه ی فکر به نظرم خیلی خطرناکه! خیلی ترسناکه! قرنطینه ی فکر، جهالت میاره! ولی هستن آدمایی که خود خواسته فکرشون رو قرنطینه کردن! دچار جهل هستن ولی هرگز نمی فهمن! بشریت رو زجر می دن ولی هرگز نمی فهمن! 

خدایا اونایی که دچار قرنطینه ی فکر هستن رو از دست ما نجات بده! توی هر طبقه ای از جهنم که عشقت می کشه بفرستشون! از توجهت هم ممنونم خدا جون!

به خداییت برس!

تا بعد 

بنده ی نیم بند تو! علی