خودم با خودش
امروز با خودش فکر کردم که خودم با خودش چه مشکلی دارد؟ این خودش یک کس دیگری است که من نیستم واضحا و آن خودم هم کسی است درون من که خودم نیستم واضحا!
چرا واضحا؟ چون جمله به اندازه کافی نامانوس است که می توان حدس زد این بازی خود ها نمی تواند بدون داستان باشد!
خودش فکر می کند می داند چه کار می کند! فکر می کند جهان حول خودش می چرخد! پشت همه چیز رازی نهفته است که بوی توطئه می دهد! این خودش که صحبتش است کتاب کم می خواند یا اصلا نمی خواند، ولی می گوید زیاد می فهمد! همه را متهم می کند و همیشه آماده ی جواب است، به وقتش لاپوشانی می کند و به وقتش دروغ می گوید! خودش را مذهبی نشان می دهد ولی برایش سخت نیست که هر جا نیاز بود بی خیالش شود! این خودش از خودش فکری ندارد و فقط زمین بازی دیگران است ولی نمی فهمد که اینچنین است! خلاصه که این خودش به درد انسانیت نمی خورد!
این خودم هم ضعیف است و کاری از دستش ساخته نیست! فکر می کند می فهمد ولی اطمینانی به فهمش نیست! کتاب زیاد می خواند ولی به دردش نمی خورد! فقط دردسر ساز است و بس! این خودم از همه چیز شاکی است و هر راهی هم که می رود کسی همراهش نمی شود! تصور می کند بیشتر از بقیه فرق آزادی و استبداد را می فهمد ولی به وقتش که لازم شود چنان مستبدی می شود که دومی ندارد!مذهبی است ولی به روش خودش که البته مفت هم نمی ارزد؛ و چون خدا هم وقت پاسخگویی ندارد هرگز متوجه نمی شود که این مذهبی بودنش مفت هم نمی ارزد! این است که این خودم هم برای خودش بدبختی مسلمی است!
خلاصه اینکه این دو تا افتاده اند به جان هم و قطعا هیچ غلطی هم نمی توانند کنند! آنهایی که اهل کار هستند از این مهملات به هم نمی بافند!
بیچاره من!