صدای رگبار باران از پشت شیشه های شکسته انگار بلندتر می شود! برای کپرنشین های اطراف شهر و حلبی نشین ها صدای رگبار باران پژواک دار می شود! صدایش نوید بخش نیست! اصلا کدام نوید؟! رگبار باران برای حاشیه نشین ساختمان های نیمه کاره و کارخانه های رها شده مرور خاطرات شیرین نیست، آغاز بدبختی هایش است. 

وقتی کربلایی غلام زیر رگبار باران به سمت اتاقک مخروبه ی فلاکت بارش می دوید و نیم نگاهی هم به جلویش داشت، به هیچ چیز فکر نمی کرد! تمام لباس هایش خیس شده بود و دویدنش هیچ ربطی به این یک قلم نداشت! همه زیر باران شدید می دوند به سمت سرپناهی و کربلایی غلام هم غریزه اش را دنبال می کرد! همان غریزه ی بی نقصی که بشریت را به تمدن رسانده بود و کربلایی غلام را به فلاکت. 

تنها چیزی که در ذهنش ثابت مانده بود یک تصویر بود! حرکت هم نمی کرد، فقط ثابت مانده بود. اتاقک سردی که باید از گزند این هجوم حفظش می کرد. به مسیر هم البته که توجهی نداشت. زمین خیس آب گرفته! بی خطر و رام! کربلایی غلام نمونه ی کاملی از بیچارگی بود! حتی گدای خوبی هم نبود. کربلایی هم نبود و این هم طنز روزگار بود که کربلایی صدایش می زدند! البته که کسی هم او را نمی شناخت! چند نفر هم صنف خودش بودند که می گفتند کربلایی! 

قدم هایش را تند بر می داشت و پاچه ی خیس شلوارش گل آلود شده بود! انگار تا زیر زانویش را گل گرفته بودند! کربلایی کاپشن یقه بلندی نداشت که بخواهد یقه هایش را بالا دهد که مثلا کمتر خیس شود! فقط کاپشن رنگ و رو رفته ی قدیمی که از کثافت پر شده بود!

اینقدر به تصویر ثابت اتاقک مخروبه خیره مانده بود که وقتی پایش درون گودال نسبتا عمیقی فرو رفت و با سر زمین خورد فرصت نکرد دست هایش را از جیب کاپشن بیرون آورد! چون مثل همه ی آدم ها که زیر باران مانده اند شانه اش بالا بود و دستش درون جیب وامانده ای که یک عمر خالی بود؛ طنز روزگار دست کربلایی غلام را درون جیب های خالی اش گیر انداخته بود. 

نیازی به تصویر سازی نیست!این که غلام مثل کنده ی یک درخت خشک شده از پای گودال با سر چگونه به زمین خورد گویاست! شدت ضربه اینقدر زیاد بود که سر غلام چند سانتی متری از گل و لای زمین آب گرفته بالا پرید و دوباره به زمین نشست! حالا مرحوم غلام به صورت روی زمین افتاده بود و بدنش کاملا زیر آوار باران بی حرکت مانده بود.

غلام به همین سادگی ولی با صرف سال ها فلاکت و بدبختی به آخرین دروازه ی زندگی اش رسید! با دستان در جیب مانده آخرین دستگیره را برایش باز کردند و همین! تمام شد!

چه کسی نمی داند که در لحظه ی مرگ همه ی زندگی دوباره مرور می شود؟ مرحوم غلام چشم هایش با گل و لای زمین پوشیده شده بود، نشد از نگاهش بخوانم راضی از دنیا رفت یا نه! به کدام لحظه ی گذشته حسرت خورد؟ نشد که بدانم.

فقط مرحوم ماند و رگبار باران!