داستان رذائل و فضائل از شچدرین

اندوه خرد

 یا

 مردی با خنده ای تلخ

 راه شهر جهالت به سوی شهر عقل، از شهر آشوب ها می گذرد.

 

شچدرین

 نام کامل شچدرین، میخائیل یوگرافوویچ سالتیکوف بود.در 17 ژانویه 1826 در یک خانواده ملاک ده نشین در روسیه به دنیا آمد. بیش از بیست سال ندارد که دست به قلم می برد و با مجله رادیکال "معاصر" همکاری می کند. سالتیکوف درباره ی خودش چیز زیادی ننوشه است. او می گفت: آثار من زندگی نامه ی من است.

 داستان های بسیار زیبایی دارد که به جرات می گویم تا کنون قطعا نظیرش را نخوانده اید.تصمیم گرفتم برخی از آنها را بنویسم.

 

داستان فضائل و رذائل

 

فضائل و رذائل از روزگاران دیرین بر اثر دعوای خانوادگی از هم جدا افتاده اند.رذائل زندگی را به شادی می گذراندند و کارهای خود را با هوشمندی انجام می دادند، و حال آنکه زندگی فضائل درخشان نبود. در الفبای هر چیز و در کتاب های درسی از آنان به عنوان نمونه یاد می شد. با این حال علی رغم این افتخار، آنان نهانی همیشه می اندیشدند: "آه ، چقدر عالی بود اگر ما هم می توانستیم مثل رذائل معاملات پرمنفعتی ترتیب بدهیم!" و این همان چیزی بود که آنها در نهان می کردند.

 

مشکل بتوان گفت چه چیز نخست موجب نزاع آنان شد، یا کدامیک نزاع را شروع کردند.

ظاهرا به نظر می رسد که باید فضائل در این نزاع پیشدستی کرده باشند.اینک گناه استادی بود که در نیرنگ بازی شیطان را تعلیم می داد.هنگامی که نخست به جلوه گری آغاز کرد، همچون اسب تیزپایی فضا را با گام های نیرومندش درنوردید و سراسر عالم را در جامه ی زر بفت ابریشمین با غرور تمام زیرپا گرفت فضائل قادر نبودند با او رقابت کنند. چون چنین بود سخت خشمگین شدند.

فضائل مشت های خود را به سوی گناه تکان می دادند و می گفتند :" شیاد فریبکار، در لباس حریر و زیبای خویش خودنماوی کن، بسیار خوب، ما فضائل در همان پلاس ژنده مان در نزد مردم محترم هستیم."

اما رذائل به آنها پاسخ می دادند:"محترم باشید ، به راه خود بروید، خدا یارتان باشد."

این طعنه بسیار بر دوستان ما گران بود، آنها به راه خود رفتند. به هر شاهراه و کوره راهی که می رسیدند به رذائل دشنام می دادند. در گذرگاه ها، در لباس های ژنده خود مزاحم رهگذران می شدند و می پرسیدند :"ای شخص درستکار ، راستش را بگو، آیا حتی در این لباس های ژنده به تو نزدیک و نزد تو گرامی نیستیم؟"

رهگذران در جواب می گفتند :

" ای ژنده پوش این روزها امثال تو در این اطراف بسیارند، کنار برو ، سر راه را نگیر، خدا بدهد."

فضائل بخت خود را با قانون آزمودند و از پاسدار آن ، پلیس، استمداد جستند.

_ کجا را نگاه می کنید؟ ببینید مردم چگونه افسار گسیخته شده اند! مگر نمی دانید که مردم تا بناگوش در گناه فرو رفته اند؟

ولی پلیس اعتنایی نکرد و دست خود را به عنوان ادای احترام به رذائل به لبه ی کلاه برد.و این بار هم باخت با فضائل بود.آنها فقط توانستند تهدید کنند :

_کمی صبر کنید!کیفر اعمالتان را به سختی خواهید دید!

در این احوال رذائل به تندی و چالاکی می تاختند و در این باره لاف هم می زدند.

با استهزا می گفتند : هو، هو، چه ترس آور است! کیفر سخت! ما که هنوز کیفری ندیده ایم و معلوم هم نیست که کیفری ببینیم. اما شما از روز تولد تا بناگوش در رنج و عذاب بوده اید! چه حرف های کینه توزانه ای! پوست و استخوانی بیش نیستند ولی چشمانشان را ببینید که چگونه شعله ور اسست! دندان هایشان را در کلوچه فرو می کنند اما نمی دانند که چکارش کنند!

خلاصه دشمنی روز به روز بالا می گرفت. حتی چند بار کار به لشکرکشی و جببهه آرایی کشید. اما اینجا نیز بخت در بیشتر موارد از فضائل رویگردان بود.رذائل هواره تفوق داشتند و فضائل را به غل و زنجیر می کشیدند." همانجا بمانید و تکان نخورید، اخلال گران!" و آنها نیز همانجا می ماندند تا مقامات مسئول دخالت کنند و آنها را رها سازند.

در یکی از همین لشکرکشی ها بود که ایوانوشکای ابله اتفاقا از آنجا می گذشت. درنگی کرد و منازعان را گفت: عجب مردم احمقی هستید! این چه نزاعی است که با هم دارید؟ همه ی شما در آغاز صفات یکسانی بودید، وبعد ها بود که به دلیل ضعف و نیرنگ بازی انسان فضائل و رذائل به وجود آمد.یعضی صفات سرکوب شدند و بعضی دیگر آزادی عمل یافتند. و بدین سان چرخ ها و داندنه های ماشین در هم ریخت.و آنگاه آشفتگی، نفاق و غم بر جهان چیره شد.اما من به شما خواهم گفت که شما چه باید کنید!به مبدا خود بازگردید شاید در نقطه ای به هم برسید!

ایوانوشکای ابله چنین گفت و به راه خود، به سوی خزانه داری برای پرداخت مالیات

خواه به علت تاثیر کلمات ایوانوشکای ابله و یابه علت کمبود باروت و عدم امکان ادامه جنگ، جنگاوران شمشیرهای خود را غلاف کردند و به فکر فرو رفتند.

فضائل بیشتر به فکر فرو رفتند زیرا از گرسنگی مشرف به موت بودند، اما رذائل به محض اعلام آتش بس پراکنده شدند تا کارهای ننگین گذشته ی خود را از سر گیرند و باز در اشتهار زندگی کنند.نخستین کسی که سخن آغاز کرد تواضع بود: "برای ابله خیلی آسان است که درباره ی صفات وراجی کند.درباره ی صفات ما هم به اندازه ی او اطلاع داریم!ولی صفاتی وجود دارند که در جامه ی مخمل می خرامند و زر می خورند، در حالی که دیگران در لباس ژنده راه می روند و دک روز تمام بدون غذا سر می کنند!

آدمی مثل ایوانوشکا و افکار ابلهانه اش شکم از آشغال انباشته دارد و آنرا حقیقت می پندارد؛ ولی کسی پرندگان کهنه کاری چون ما را با آشغال صید نکرده است!ما می دانیم که گربه کجا تخم می گذارد."

ادب با لحن اخطار آمیزی غرید: به علاوه او از کجا این صفات را کشف کرده است؟ به نظر شما این ادعا عجیب نیست؟ فضائل همیشه وجود داشته اند، رذائل هم همینطور؛ صدها هزار سال گذشته و صدها هزار جلد کتاب بزرگ در این باره نوشته شده است.و اکنون آدمی سر می رسد و خیال می کند از همه باهوشتر است و از خود حرف در می آورد: صفات! خیر، اول بروید به آن صدها هزار کتاب دست بزنید و فقط به گردی که از آنها برمی خیزد نگاه کنید.

آنها بدین نحو مدتی پرچانگی کردند و سرانجام رای دادند که حق با ادب است. چون چند هزار سال است که فضائل ، فضائل شمرده می شوند و رذائل، رذائل.هزاران هزار جلد در این باره نوشته شده است! کوههایی از کاغذ و دریاهایی از مرکب بر سر این کار مصرف شده است! فضائل هواره در طرف راست و رذائل همواره در طرف چپ قرار داشتند.

ادامه دارد...

شچدرین: داستان فضائل و رذئل از سالتیکوف شچدرین

اندوه خرد

یا

مردی با خنده ای تلخ

راه شهر جهالت به سوی شهر عقل، از شهر آشوب ها می گذرد.

شچدرین

نام کامل شچدرین، میخائیل یوگرافوویچ سالتیکوف بود.در 17 ژانویه 1826 در یک خانواده ملاک ده نشین در روسیه به دنیا آمد. بیش از بیست سال ندارد که دست به قلم می برد و با مجله رادیکال "معاصر" همکاری می کند. سالتیکوف درباره ی خودش چیز زیادی ننوشه است. او می گفت: آثار من زندگی نامه ی من است.

داستان های بسیار زیبایی دارد که به جرات می گویم تا کنون قطعا نظیرش را نخوانده اید.تصمیم گرفتم برخی از آنها را بنویسم.

داستان فضائل و رذائل

فضائل و رذائل از روزگاران دیرین بر اثر دعوای خانوادگی از هم جدا افتاده اند.رذائل زندگی را به شادی می گذراندند و کارهای خود را با هوشمندی انجام می دادند، و حال آنکه زندگی فضائل درخشان نبود. در الفبای هر چیز و در کتاب های درسی از آنان به عنوان نمونه یاد می شد. با این حال علی رغم این افتخار، آنان نهانی همیشه می اندیشدند: "آه ، چقدر عالی بود اگر ما هم می توانستیم مثل رذائل معاملات پرمنفعتی ترتیب بدهیم!" و این همان چیزی بود که آنها در نهان می کردند.

مشکل بتوان گفت چه چیز نخست موجب نزاع آنان شد، یا کدامیک نزاع را شروع کردند.(ادامه دارد...)