سالی که در حال گذر است عمر من است که هرگز بر نمی گردد! یکبار برای همیشه زندگی ای که توسط دیگرانی به گند کشیده شد که حق من نبود! ولی آنها زورشان می رسد به زندگی کردن و من فقط یارانه بگیری هستم در صف!

فردا که می شود...

فردا که می شود، من برای تو یک روز پیرتر شده ام! برای خودم یک روز جوان تر! برای دیگران یک روز بیشتر! برای آرزوهایم یک روز دیرتر!

فردا که می شود برای او یک روز خسته تر! برای یکی یک روز بدتر! برای دیگری یک روز هیچ تر!

فردا که می شود برای تقویم یک روز تکرارتر می شوم و برای عزیزی یک روز بزرگتر! 

روزها از پی هم می  آیند و می روند و نمی روند! چشم باز می کنی دیگر چشمی نمانده برای بازی های بچگی و حسرتی هم نمانده برای پیری جز یک عمر لعنتی که هرگز برای من نبود! هیچ چیزش نه برای من بود و نه به من تعلق داشت. فقط نقطه ای بودم از بی نهایت نقطه های این هستی بی نهایت بزرگ در بین بیشمار لحظه که گم شده و هیج معنی و مفهومی هم نداشت.

روزی می رسد که برای آخرین بار خورشید طلوع می کند، برای آخرین بار آخرین لکه ی ابر از جلوی خورشید عبور می کند، برای آخرین بار پرنده ای در پهنه ی آبی آسمان پرواز می کند و برای آخرین برا خورشید غروب می کند، اینبار برای همیشه و سرانجام عمر زمین هم تمام می شود. تمام آنچه از زمین و تمدن وجود داشت غبار می شود! و دیگر هیچ چیز نمی ماند! 

فردا که می شود می خواهم شادتر شوم. بی دلیل! سرانجام که غباری می شویم و هیچ!

فردا که می شود ...