مردی میان غرابت های زندگی

مردی میان غرابت های زندگی می شناسم که مدتی است به آسمان خیره شده! به من گفت در گرگ و میش امروز صبح به مادرش تلفن زده و با بغض فروخورده ای از ماه رمضان کودکی هایش حرف زده و از او تشکر کرده! به مادرش گفته آرزو می کنم ماه پربرکتی پیش رو داشته باشی و از تو ممنونم که سال ها پیش من را برای روزه بیدار می کردی! و با همان بغض فروخورده از مادرش خداحافظی کرده است.

آن مرد به من گفت هنگامی که به یاد سفره های سحری کودکی اش افتاده، وزش نسیم از روی گونه هایش را نه تنها به یادآورده که دوباره آنرا تجربه کرده است. من فقط به حرف های آن مرد میان غرابت های زندگی گوش کردم و هیچ نگفتم. هیچ! فقط گوش کردم!

آن مرد را مدتی است می شناسم و می دانم که به فاصله ها اعتقاد دارد. دستکم من فکر می کنم این اندیشه های او را می فهمم هر چند او خودش فقط از فاصله حرف می زند و به اعتقادش اشاره ای نمی کند! آخر می دانید، مردی با غرابت های زندگی اندیشه هایی مستور دارد!

بگذریم. دلم برای آسمان تنگ شده!

بهانه!

برای رفتن یا ماندن بهانه لازم نیست! اگر بهانه می خواهی همیشه هست ولی نیازی نیست! خودمان را به زمین و زمین می زنیم تا بهانه ای پیدا کنیم که برویم و یا بمانیم. فقط برای خودت باش و زندگی کن. اگر ماندن ارزش دارد بمان و اگر رفتن ارزش دارد برو! اینقدر خودت را درگیر غیرخودت نکن! باور داشته باش که همین رفتن و ماندن تو وقتی از سر اجبار نباشد بزرگترین کمک به اطرافیانت است! 

در زمان حال باش و برای خودت باش و بی بهانه باش!

 

اوروگوئه!

ظرف غذا را می توانی از سمت دیگر جهان هستی به اینطرف شوت کنی و یک گل زیبا بزنی! با همین گلِ ظرفی می توانی تیم تشت سازان اتیوپی مرکزی را قهرمان اروپا کنی و جایزه هم اسمارتیز های خوشمزه بر سرشان کنی! شاید در فکرت اینکه شدنی نیست و یا اصلا معنی این حرف ها یعنی چه ولی اگر چند ماه بعد بفهمی به جای مغز در سرت فقط کلم بوده و فکر های کلمی داشته ای چه؟ سوال مهمی که هست اینه که آیا با مغز کلمی اصلا می توان فکر کرد و اگر بله فکر های کلمی از عهده ی جهان هستی بر می آید؟؟

نمی دانم ولی دوست دارم آن بستنی که همین الان از سال 2365 میلادی از معدن نمک در آلمان مرکزی به سمت من سانتر شده را با یک ضربه سر زیبا بفرستم  درون سفره ی اوروگوئه! (ببخشید بابت اسم این کشور بی تربیت!) و یه بسته 12 تایی گیتار (شرمنده ام بخدا اینم شد اسم!!) به قهرمان بدم.

تا اکشتافات بعدی از این جهان بی صاحاب شما رو به خودتون می سپارم! (این خدائه می خواد سر به تنتون نباشه!)

فدا

داستان باستان_زمینِ کیهان_اولی!

صحرا برای آخرین بار خشکید! برای آخرین بار عصرهای جهنمی و سوزان و شب های سرد و خشکش را تجربه کرد! همه چیز به پایان می رسید. فقط چند دقیقه ی دیگر زمان باقی بود تا بشر به اولین دوره ی شکوفایی قدم بگذارد. البته برای بشر هنوز زمان باقی بود. خیلی باید می گذشت تا اسلاف بشر پدید آیند. زمین آماده می شد آبها را جاری کند. اقیانوس ها و خشکی ها به تعادل برسند! و این صحرا برای میلیون ها سال میزبان گونه های گیاهی و جانوری متنوعی می شد! 

هنوز قاره ها نبودند که اسمی داشته باشند، قسمتی از زمین اولیه بود که همین یک نفر بازدید کننده را داشت. مسافری دورافتاده از ادوار ابتدایی فیزیک میانه! اولین تجربه ی سفر در زمان در ارتفاع 500 متری زمین در مختصاتی که فقط خودش می دانست و بس! 

دلش برای هیچ چیز تنگ نمی شد ولی تماشای زمین نوپایی که برای حیات تلاش می کرد او را در خودش فرو برده بود. کاوشگرهایش در هر ثانیه میلیاردها بیت اطلاعات جمع آوری می کردند و او فقط بهت زده بود. تماشا می کرد! همین و بس!

...

بقیه برای کسی که خواننده باشد! اگر باشد...

خار برای فروش

سال جدید و گرفتاری های قدیم!

سال جدید و مشکلات قدیم و جدید!

سال جدید و بد بختی های قدیم و جدید و آینده!

این است که سال جدید را نباید به من و امثال من تبریک گفت. سال جدید را باید به یک عده ی خاص در این کشور تبریک گفت و کس و کارشان. برای من و امثال من سال جدید یعنی گرانی جدید، کمبود های جدید، ناتوانی های جدید. دلمان خوش است به سال جدید. روزگار اگر قرار بود با دعای تحویل سال و آرزوی کنار سفره هفت سین و حرف و حدیث دید و بازدیدهای عید قشنگ شود تا به حال حالا همه بهشت را هم فتح کرده بودند. نه برادر من، نه خواهر من، اینگونه نیست. ما فقط دلمان رو خوش کرده ایم به این چیزها که یادمان برود چقدر بدبختی ها داریم! همین. بهانه ای شده که خیال کنیم خاطرات بهتری در راه هستند. خاطرات بد را در یک روز نو دفن کنیم و مثلا خوشبخت شویم. یا خوشبخت تر شویم. 

از این خبرها نیست وقتی گرسنه ای! وقتی باید دنبال کمک های انسان دوستانه و مومنانه و چه و چه باشی تا فقط 5 عدد نان به خانه ببری! مگر اوج فلاکت کجاست؟ و تو هم بگو سال نو آمد. همین الان این سالی که هستیم اگر 1300 بود هم برای من فرقی داشت؟ یا 1500 ؟ اصلا فکر کن من اکنون در سال 567 هجری  شمسی در دوران سلجوقی ها هم باشم و خواجه نظام الملک را هم درک کرده باشم! باز هم یک انسان عادی هستم با گرفتاری های زیادش! که شرط می بندم در همان زمان 567 هم حتی خری نداشتم که سوارش شوم و یابویی هم نداشتم که پزش را بدهم! احتمالا بیکار بودم یا در بیابان خار جمع می کردم و کسی هم از من نمی خرید چون احتمالا خارهای سمرقند کل بازار را گرفته بود و کسی از من خار نمی خرید. خارهای منه بیچاره! 

این احتمال هم وجود داشت که مثل دختر کبریت فروش، بنده هم در کنار خاکستر خارهایم به دیدار حق می شتافتم! ولی خب آن زمان این سوسول بازی های رسانه ای که نبوده است. عمرا کسی از داستان مرد خارفروش چیزی به گوشش می رسید! همان جا در تاریخ دفن می شدم همانطور که حالا هم در سال 1400 قرار است در تاریخ دفن شوم. زندگی برای من و امثال من سفرۀ رنگینی نیست! فرصتی است که دیگران چند صباحی عشق و حالشان را ببرند و من فقط نظاره گر باشم. زیرا می دانی که، جه فایده وقتی حالت خوش است کسی نبیند! خدا هم که باشی دوست داری مخلوقت عظمتت را ببیند! احتیاجی ندارد ولی گفتم که، کیفش به همین چیزهاست.

سال 1400 شد. فکر نو اگر داری مبارک وگرنه سال جدید و مشکلات قدیم!