لعنت به این شب!
در فراسوی نخواستن، دروغی بزرگ نشسته!
در فراسوی نتوانستن، دروغی بزرگ نشسته!
ما فقط فریب خوردیم!
ولی همه چیز را به دروغ باختیم!
لعنت به این شب!
در فراسوی نخواستن، دروغی بزرگ نشسته!
در فراسوی نتوانستن، دروغی بزرگ نشسته!
ما فقط فریب خوردیم!
ولی همه چیز را به دروغ باختیم!
لعنت به این شب!
من که نمی دانم و مشکل هم همین است! این که من نمی دانم و خیلی هم هنر کرده ام که اقرار کرده ام که نمی دانم! خب که چه؟ حالا آنکه نمی داند و خبر هم ندارد که نمی داند به تریج قبایش بر می خورد؟! یا دردش می گیرد؟ نه برادر من! نه خواهر من!
او نمی داند و همین اول مشکل است! هر چه بعد از این نمی دانم بیاید برای او که نمی داند که نمی داند هم ارز لاطلائلات است و بس! زندگی هم قشنگی اش به همین چالش هایش است! چالش هایی به سختی زندگی، به قدمت تاریخ و به گستردگی انسان!
ندانستند البته که عیب نیست! ندانسته ماند عیب است ولی قابل رفع! علم نداشتن به این ندانستگی است که خطرناک است!
حیف و صد حیف که من نمی دانم و تو هم نمی خواهی که بدانی و من هم که نمی توانم بدانم و تو هم که نمی توانی!
چنین است رسم سرای سپنج!