احیا
حال و هوای زمین های این حوالی تعریفی ندارد! از وقتی آن اتفاق افتاد و تو مسموم شدی، در تمام مسیری که به بیمارستان ختم می شد، فقط درگیر تو بودم و خیره مانده بودم! سر تا پای خاکی ات را نگاه می کردم و نگران بودم! ترسیده بودم؟ بله قطعا! شوکه بودم؟ کاملا. به دوره ی درمانت فکر می کردم؟ معلومه، چون همیشه وقت بیماری اداهای نابودت رو داشتی و من باید تحملشون می کردم! اما وقتی نمی دانم چند دقیقه مانده به بیمارستان پزشک داخل آمبولانس احیای تو را آغاز کرد از درون خورد شدم! اصلا فکر نمی کردم در یک آمبولانس با لباس های خاکی در حالیکه کنارت نشسته باشم بمیری!
لعنت به زمین و زمان!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۴۰۰ ساعت 0:23 توسط ali.karami.n
|